الشيخ البهائي العاملي ( مترجم : سنندجى )
470
كشكول شيخ بهائى ( فارسى )
كس حسد نبردهام ، الّا به « ليلى اخيليه » در اين شعرش : و مخرّق عنه القميص تخاله * بين البيوت من الحياء سقيما حق إذا حمي الوطيس رأيته * تحت الخميس على اللواء زعيما لا تقربنّ الدهر آل مطرف * لا ظالما ابدا و لا مظلوما * * * ژندهپوشى كه در ميان خانهها او را مريضى مىپندارى ؛ آن هنگام كه آتش جنگ شعلهور مىشود حقيقتا او را مىبينى كه در لشكرى بزرگ ، او علمدار و رهبر است . اى روزگار ! هيچگاه به آن مطرف نزديك نشو ظالم باشى يا مظلوم ! سپس [ ابو فراس ] گفت : با اينكه اين اشعار هم زادهء طبع من است : و ركب كان الريح تطلب عندهم * لها ترة من جذبها بالعصائب سروا يخبطون الليل و هى تلفهم * إلى شعب الأكوار من كل جانب إذا ابصروا نارا يقولون ليتها * و قد حضرت أيدهم نار غالب * * * و سوارانى كه بادها زيبايى حركت خود را از آنها مىخواهد ( آنقدر پيوسته و يكنواخت و منظم حملهور مىشوند ) . شب هنگام كه با حركت خود ، شب را در تمام راهها و از هر طرف درهم مىريزند درحالى كه شب آنها را احاطه كرده است ، اگر آتشى را ببينند مىگويند : اى كاش ! به آن گرم شويم درحالىكه دستان آنها آتش بزرگى را خاموش گردانيده است . 1196 - هجويّه روايت شده : « ابو فراس » به كعبه رفته و در آنجا عهد كرد ، ديگر مرتكب هجو نشده ، به كلّى ناسزا گفتن را ترك كرده و اين شعر را سرود : ألم ترني عاهدت ربي و أنني * لبين رتاج قائما و مقام أطعتك يا إبليس تسعين حجة * فلما انقصى عمري و تم تمامي فزعت إلى ربي و أيقنت أنني * ملاق لايام الحتوف حمامي * * * آيا نمىبينى مرا با خداوند خود قرار بستم درحالىكه بين ركن و مقام قرار دارم . اى شيطان ! تو را به ميزان هفتاد حج اطاعت كردم ، پس وقتى عمر من سپرى شد و كارهايم را تمام نمودم ؛ به سوى پروردگار خود گريختهام و يقين نمودهام كه در روز مرگ و قبر خداوند را ملاقات خواهم نمود .